از هشتم تا یازدهم شهریور، مشهد میزبان اتفاقی بود که قرار نبود فقط یک رویداد آموزشی باشد.
در همکاری مشترک آکادمی یاسان، یونسکو و سازمان فنیوحرفهای، برنامهای آموزشی برای نوجوانان مناطق کمبرخوردار برگزار شد؛ برنامهای که همزمان در دو فضای آموزشی مجزا جریان داشت؛ یک فضا برای دختران و یک فضا برای پسران.
در هر کدام از این فضاها، بچهها در دو رده سنی متفاوت حضور داشتند و کلاسها بهصورت جداگانه و متناسب با سن و نیازشان طراحی شده بود.
همهچیز از نظر ساختار، برنامهریزیشده و دقیق به نظر میرسید؛ اما آنچه قرار بود این چند روز را متفاوت کند، نه فقط کلاسها و سرفصلها، که خودِ آدمها بودند.

از همان روز اول، هیچکداممان مطمئن نبودیم قرار است دقیقاً چه چیزی را تجربه کنیم.
همکاری آکادمی یاسان با یونسکو و سازمان فنیوحرفهای روی کاغذ خیلی دقیق و منظم جلو رفته بود؛ برنامهها نوشته شده بود، زمانبندیها مشخص بود، نقشها تعریف شده ب/ودند و کلاسها آماده بودند.
اما چیزی که هیچ جدول و فایل و چکلیستی نمیتواند تضمینش کند، آدمها هستند.
و سؤال اصلی ما، از همان ابتدا این بود: بچهها چه خواهند کرد؟
وقتی روز اول بچهها یکییکی وارد شدند، نگرانیها واقعیتر شدند. چهرههایی با سنها و دنیاهای متفاوت؛ بعضی ساکت، بعضی پرحرف، بعضی با نگاهی محتاط، بعضی با انرژیای که از همان راهرو کلاس هم قابلتشخیص بود.
ما هم، پشت لبخندهایمان، کمی دلشوره داشتیم. نگران اینکه نکند نتوانیم ارتباط بگیریم، نکند کلاسها آنطور که باید شکل نگیرند. و از طرف دیگر، یک ترس عجیبتر: اگر این ارتباط خیلی عمیق شود، روز آخر چه؟

اما خیلی زود فهمیدیم که این داستان، قرار نیست طبق ترسهای ما جلو برود .ارتباط، طبیعی و سریع شکل گرفت.کلاسها جان گرفتند. برنامه آموزشی که با دقت برای گروههای سنی مختلف طراحی شده بود، کمکم از حالت «برنامه» درآمد و تبدیل شد به تجربه .منطق برنامهنویسی، بازیسازی، تمرینها و پروژهها، برای بچهها فقط مفاهیم درسی نبود؛ چیزی بود که میشد با آن بازی کرد، خرابش کرد، دوباره ساخت و بهش افتخار کرد.
یکی از بزرگترین نگرانیهایمان، مدیریت کلاس بود. اما خیلی زود متوجه شدیم این کلاس نیازی به کنترل سختگیرانه ندارد. آنقدر بچهها درگیر یادگیری شده بودند که خودشان نظم فضا را نگه میداشتند. اگر کسی تمرکزش کم میشد، یکی دیگر آرام به او تذکر میداد. گاهی حتی قبل از مربی، خودشان فضا را جمع میکردند.
حتی وقتی برنامهها دقیقاً طبق زمانبندی جلو نمیرفت، باز هم شگفتزدهمان میکردند. بعضی روزها زمان ناهار یا پذیرایی جابهجا میشد یا دیرتر از حد معمول میرسید. اما نه غر میزدند، نه بینظمی ایجاد میکردند، نه کلاس را به هم میریختند. با صبوری منتظر میماندند.
اگر مربیها به آنها فرصت استراحت میدادند، یا با هم گپ میزدند، یا سراغ پروژههایشان میرفتند و با بازیهایی که ساخته بودند بازی میکردند. انگار یاد گرفته بودند زمان انتظار هم میتواند مفید باشد.
در تمام سالهایی که با کودکان و نوجوانان کار کردهایم، کمتر گروهی را دیده بودیم که اینقدر قدرشناس باشد.
از کوچکترین چیزها خوشحال میشدند. هر مفهوم جدید، هر خط کدی که بالاخره کار میکرد، هر بازی سادهای که ساخته میشد، برایشان یک اتفاق مهم بود. یادگیری را مثل یک فرصت تکرارنشدنی میدیدند، نه یک وظیفه.

پایان هر کلاس هم برای خودش داستانی داشت. قبل از اینکه کسی چیزی بگوید، بچهها خودشان کلاس را مرتب میکردند.صندلیها را سر جایشان میگذاشتند، آشغالها را جمع میکردند، میزها را مرتب میکردند.
نه از سر اجبار؛ انگار فضا را مال خودشان میدانستند و برایش احترام قائل بودند.
البته خستگی هم بود، و خستگی، شیطنت میآورد. یکی از بامزهترین شیطنتهایشان این بود که وقتی ذهنشان دیگر کشش نداشت، میرفتند توی آسانسور مینشستند. با هر کسی که بالا یا پایین میرفت همراه میشدند، وسط مسیر گپ میزدند، میخندیدند و بعد با انرژی تازه برمیگشتند سر کلاس .نه کسی را اذیت میکردند، نه فضا را به هم میریختند؛ فقط نوجوان بودند، واقعی و زنده.
بین بچهها، کسانی بودند که شرایط سادهای نداشتند.کار میکردند، مجبور بودند گاهی زودتر از کلاس بروند یا دیرتر برسند. اما بهمحض اینکه برمیگشتند، با چند برابر تمرکز ادامه میدادند. سؤال میپرسیدند، تمرینها را جبران میکردند و نمیگذاشتند چیزی از دستشان برود. برای آنها، یادگیری یک انتخاب جدی بود.

و بعد، روز آخر رسید.روزی که از اول، ته دلمان از آن میترسیدیم.
فضا پر بود از اشک، بغل، خندههای بغضدار و مکثهای طولانی .اما چیزی که بیش از همه به چشم میآمد، قدرت بچهها بود.غمگین بودند، اما شکسته نبودند. میدانستند این پایان نیست .خیلیهایشان راههای ارتباطی با مربیها را گرفتند؛ برای سؤال، برای ادامه یادگیری، برای اینکه این رابطه به چند روز و چند کلاس محدود نماند.
این همکاری مشترک بین آکادمی یاسان، یونسکو و سازمان فنیوحرفهای، فقط یک رویداد آموزشی نبود.
یک تجربه انسانی بود. تجربهای از اعتماد، صبوری، احترام و یادگیری.
ما وارد این مسیر شدیم تا برنامهنویسی و بازیسازی یاد بدهیم؛ اما از آن بیرون آمدیم، در حالی که چیزهای مهمتری یاد گرفته بودیم. اینکه وقتی به نوجوانها اعتماد میکنی، وقتی فضا را به آنها میسپاری، و وقتی آموزش را انسانی میکنی، نتیجهاش چیزی فراتر از انتظار است.
و این داستان…
هنوز تمام نشده.
