بعضی یادگیریها توی کلاس اتفاق میافتد.دبعضیها اما باید راه بیفتی، ببینی، لمس کنی… و تازه آنوقت بفهمی ماجرا از کجا شروع شده. بازدید فراگیران یاسانی از موزه کامپیوتر ایران دقیقاً از همان تجربهها بود. سفری از اولین جرقههای دنیای محاسبات تا عصر هوش مصنوعی. از صفر و یکهای ساده تا الگوریتمهایی که امروز جهان را میچرخانند.
بعضی روزها شبیه سفر در زمان میشوند.
روزی که با فراگیران یاسانی به موزه کامپیوتر ایران رفتیم، برای من دقیقاً همین حس را داشت. قدمزدن بین اولین کامپیوترها تا رسیدن به عصر هوش مصنوعی… و دیدن برق چشمهای بچهها وقتی میفهمیدند این مسیر از کجا شروع شده.

از صفر و یک تا هوش مصنوعی
ماجرا از پایهایترین مفهوم شروع شد؛ صفر و یک. همان زبان سادهای که همهچیز در دنیای دیجیتال روی آن بنا شده.
اما این فقط یک توضیح تئوری نبود. بچهها روی کاغذ، بهصورت عملی با مفهوم صفر و یک کار کردند. با ترکیب صفرها و یکها سعی کردند الگو بسازند، پیام ساده بنویسند و بفهمند چطور کامپیوترهای اولیه با همین منطق ابتدایی کار میکردند. برایشان جالب بود که ببینند پشت هر تصویر، هر بازی و هر برنامه، در نهایت همین دو عدد ایستادهاند.
کنارش با کد مورس هم کار کردند؛ جمله نوشتند، نقطه و خطها را به حروف تبدیل کردند و چند کد مهم جهانی را یاد گرفتند. وقتی خودشان پیام را رمزگذاری میکردند و دوستشان باید آن را میخواند، فضا بیشتر شبیه بازی بود تا درس.
حتی با کد مورس جمله نوشتند و کدهای مهم جهانی را یاد گرفتند. تجربهای ساده اما عمیق؛ وقتی میفهمی پشت هر پیام، یک زبان پنهان وجود دارد.
ماشینحسابهای قدیمی هم برایشان جذاب بود. مخصوصاً ماشینحساب مکانیکی (دستگاهی قدیمی با چرخدندهها و اهرمهای فیزیکی که قبل از مدلهای دیجیتال، عملیات جمع و ضرب را انجام میداد). دیدن اینکه روزی محاسبات با صدای چرخدندهها انجام میشده، برای نسلی که با صفحههای لمسی بزرگ شده، تجربه عجیبی بود.
نسلهای مختلف مانیتورها، نسخههای متفاوت ویندوز، دستگاهها و ابزارهایی که هرکدام بخشی از تاریخ تکنولوژی بودند… همه را از نزدیک دیدند. در تمام مسیر، راهنمای موزه کنارشان بود. با حوصله توضیح میداد، سؤالها را جواب میداد، از کاربرد دستگاهها میگفت و از سالهای استفادهشان. همین گفتوگوها باعث شد بازدید، صرفاً دیدن اشیا نباشد؛ تبدیل شد به فهمیدنِ مسیر پیشرفت.
![]()
![]()

جایی که موزه تبدیل شد به میدان رقابت!
اما اگر بخواهم صادق باشم، شلوغترین بخش روز جایی بود که کنسولهای بازی قرار داشتند.
(آتاری (کنسول محبوب دهه ۱۹۷۰ که بازیهای ساده اما اعتیادآور مثل Pong را داشت،
سگا (با سونیکِ تند و تیزش که نماد دهه ۹۰ شد)،
نینتندو (برندی که ماریو را به دنیای بازی معرفی کرد)…
از قدیمیترین مدلها تا نسخههای جدیدتر، همه آنجا بودند.
و مهمتر از همه، میشد بازیشان کرد.
اینجا دیگر خبری از سکوت موزه نبود. خندهها بلندتر شد. رقابت شروع شد. بچهها سعی میکردند رکورد همدیگر را بزنند. بعضیهایشان با ذوق میگفتند این کنسول را قبلاً دیدهاند؛ از وسایل قدیمی خانه، یادگار کودکی پدر یا مادرشان.
برای من جالب بود که ببینم بازیهایی که در زمان ما با گرافیک ساده و چند پیکسل محدود، اینهمه هیجان ایجاد میکردند، هنوز هم میتوانند بچههای امروز را سرگرم کنند. انگار اصل ماجرا هیجان رقابت و تجربه مشترک است، نه فقط کیفیت تصویر.
یک لحظه ایستاده بودم و نگاهشان میکردم؛ بچههایی که وسط موزه ایستادهاند و با کنسولی که شاید ۳۰ یا ۴۰ سال قدمت دارد، با همان شور و اشتیاق بازی میکنند. آنجا موزه دیگر شبیه موزه نبود؛ شبیه یک باشگاه بازی شده بود.

یک دیدار که برای ما طعم دیگری داشت
در میان این بازدید، یک اتفاق برای ما حالوهوای دیگری داشت.
دیدن یکی از فراگیران قدیمیمان؛ محمدحسام جعفری.
محمدحسام از ۱۲ سالگی کنار یاسان بوده و حالا ۱۶ ساله است. چهار سال رشد را قدمبهقدم دیدهایم. همانجا در موزه، فرصتی شد تا با او گفتوگویی کوتاه داشته باشیم.
وقتی از ۱۲ سالگیاش پرسیدیم، با همان ذوق نوجوانی گفت:
«اولین برنامهای که نوشتم، یه بازی هزارتو بود. جذابیتش این بود که خودم درستش کردم، خودم کدنویسیش کردم، سیستمشو چیدم، بعد خودم باهاش بازی کردم… کلی کیف کردم، چون همه کاراش با خودم بود.»
او از همان ابتدا یک ویژگی مهم داشت؛ اگر کدی ایراد داشت، دوباره مینوشتش.
«بعضی وقتا میبینم یه جاش ایراد داره، میگم دوباره کدشو مینویسم. چون میدونم میتونم بهترش کنم.»
و حالا، چهار سال بعد:
«اون موقع دوازده سالم بود، الان شانزده سالمه. دورههای یاسان رو تموم کردم. تو این چهار سال بزرگ شدم، پیشرفت داشتم، تو مسابقات شرکت کردم…»
حتی چند پروژه دیباگ و بکاند سایت انجام داده و امروز از برنامهنویسی درآمد دارد.
«تصمیمی که گرفتم تو یاسان بمونم، قطعاً تصمیم درستی بوده، چون الان درآمد دارم از برنامهنویسی»
وقتی از مادرش درباره تغییرات محمدحسام پرسیدیم، گفت:
«اعتماد به نفسش خیلی بیشتر شده. انگار یه هدف داره، یه برنامه داره که براش تلاش میکنه.»
و شاید زیباترین جملهای که از محمدِ ۱۲ ساله شنیدیم این بود:
«راحت میتونم فکر کنم، خلاقیت داشته باشم… یاسان فقط کد نوشتن یاد نمیده.»
وقتی این حرفها را وسط موزه کامپیوتر میشنیدم، کنار دستگاههایی که نماد گذشته بودند، بیشتر از همیشه به مسیر فکر میکردم. اینکه رشد، یکشبه اتفاق نمیافتد. قدمبهقدم است. مثل تاریخ تکنولوژی.
وقتی گذشته را میبینی، آینده جدیتر میشود
شاید دیدن کارتهای حافظه قدیمی، مانیتورهای ضخیم، یا ماشینحسابهای چرخدندهای برای بچهها جالب بود.اما مهمتر از آن، فهمیدن مسیر بود.
اینکه تکنولوژی یکشبه به اینجا نرسیده. اینکه پشت هر پیشرفت، سالها تلاش، آزمون و خطا و بازنویسی بوده. درست مثل همان کاری که محمدحسام ۱۲ ساله با کدهایش میکرد.
آن روز برای من فقط یک بازدید نبود. دیدن بچههایی که صفر و یک را روی کاغذ تجربه میکنند، با کد مورس پیام مینویسند، با آتاری و سگا رقابت میکنند و درباره آینده هوش مصنوعی سؤال میپرسند… همهاش یک تصویر کامل میساخت.
تصویری از مسیری که از گذشته شروع شده و به آینده میرسد.
و شاید یکی از همین بچهها، چند سال بعد، بخشی از تاریخ جدید این مسیر باشد.
گاهی برای ساختن آینده، باید اول گذشته را از نزدیک ببینی.
