یه روز، از اون روزهایی که از اولش معلومه معمولی نیست، ما تو آکادمی یاسان ۲۰ تا از بچههای فعال و همراهمون رو دعوت کردیم برای بازدید از مرکز پردازش دیجیکالا؛ جایی که معمولاً فقط نتیجهش رو میبینیم، نه پشت صحنه ی ماجرا. ما فقط با یک کلیک سفارش خودمون رو ثبت میکنیم، اما اینکه برای سفارش ما از زمان کلیک ما تا به صدا در اومدن زنگ در خونمون برای تحویل چه اتفاقاتی میفته رو بچه ها از نزدیک لمس کردن.

این بازدید توی تابستون اتفاق افتاد؛ همون روزهایی که قطعی برق شده بود یه اتفاق عادی. جالب اینجا بود که برقهای مرکز پردازش هم طبق برنامه، تو بازههای مشخصی قطع میشد و دقیقاً درست قبل از شروع بازدید ما، برق وصل شد؛ انگار قرار بود همهچیز سرِ وقت آماده باشه.
از همون لحظهی ورود، فضا فرق داشت. شلوغ بود، ولی بینظم نه. همهچیز سر جای خودش بود و هر حرکت، دلیل داشت. تو بخش انبارداری تازه میشد فهمید پشت هر سفارشی که بهراحتی به دستمون میرسه، چه مسیر دقیقی خوابیده. بچهها با دقت نگاه میکردن و سؤالها کمکم شروع شد.

مرحلهبهمرحله جلو رفتیم؛ از بخشهای مختلف انبار گرفته تا تیمهای پشتصحنه و تولید محتوا. همونجا که معلوم شد اون عکس و توضیحی که تو سایت میبینیم، نتیجهی یه تصمیم سریع نیست، حاصل کار یه تیمه که حواسش به جزئیاته.
فضای کاری کاملاً کارگاهی بود؛ بعضی راهروها و پلهها ارتفاع زیادی داشتن. برای بعضی از بچهها این ارتفاعها ترسناک و استرسآور بود، ولی برای بعضی دیگه دقیقاً همون هیجانی بود که دوستش داشتن. یه عده ترجیح دادن مسیر امنترِ آسانسور رو انتخاب کنن و این انتخاب کاملاً آزادانه بود.
بعضی از سؤالها خیلی ساده به نظر میاومدن، ولی دقیق بودن. بعضیها هم اونقدر خاص بودن که حتی خودمون لحظهای مکث میکردیم.
وقتی رسیدیم به بخش بستهبندی و ارسال، داستان جدیتر شد. جزئیاتی که شاید هیچوقت بهشون توجه نکرده بودیم؛ مثل رنگ چسب روی بستهها، تفاوت سبدهای خرید، یا اینکه ارسال فوری دقیقاً از کجا مسیرش جدا میشه از ارسال عادی. چیزهایی که روی کاغذ سادهان، ولی تو عمل حسابشده و مهم.

تو کل مسیر، بچهها آزاد بودن سؤال بپرسن. هیچ عجلهای برای رد شدن از بخشها نبود. هر جا کنجکاوی شکل میگرفت، همونجا میایستادیم. بعضی وقتها سؤالهایی مطرح میشد که کاملاً «بچهمحور» بود؛ از اونهایی که شاید تو دنیای بزرگترها کمتر بهش فکر بشه، ولی اتفاقاً بهجا و دقیق بود.
حتی مسیر رسیدن به بازدید هم خودش یه ماجرا بود؛ اون روز مترو خراب شده بود و چندتا از بچهها دیرتر رسیدن. ولی مشکلی پیش نیومد؛ به بقیهی بچهها که وسط بازدید بودن اضافه شدن و جریان بازدید بدون استرس ادامه پیدا کرد.
آخر بازدید، حالوهوای همه فرق کرده بود. دیجیکالا دیگه فقط یه سایت خرید نبود؛ شده بود یه مجموعهی بزرگ و زنده از آدمها، تصمیمها و جزئیاتی که کنار هم کار میکنن تا یه سفارش ساده، درست و بهموقع به دست آدم برسه.
برای ما تو آکادمی یاسان، این بازدید فقط یه برنامهی جانبی نبود. یه تجربهی واقعی بود که نشون داد دیدنِ پشتصحنه، چقدر میتونه نگاه آدم رو عمیقتر کنه.