همهچیز از یه کنجکاوی ساده شروع شد؛ اینکه میخواستیم ببینیم کلاس برنامهنویسی، فقط از نگاه بچهها جذابه یا کادر مدرسه هم واقعاً بهش باور دارن و حس خوبی نسبت بهش دارن. برای همین تصمیم گرفتیم قبل از هر چیز، سراغ یکی از آدمهایی بریم که از نزدیک جریان آموزش رو میبینه و هر روز با فضای مدرسه درگیره.
انتخابمون آقای نادری بود؛ معاون مدرسه. البته اگر از قبل بهتون نمیگفتن معاون مدرسهست، احتمالاً حدس نمیزدین. بیشتر شبیه کسی بود که میتونه کنار بچهها بایسته، به حرفهاشون گوش بده و باهاشون ارتباط بگیره، نه کسی که معمولاً اسمش با قانون و مقررات گره خورده. با همون برخورد اول گفت بهتره قبل از هر گفتوگویی، خود کلاس رو ببینیم.
و اینطوری شد که قصه، از یه کلاس شروع شد.
کلاسی که قرار نیست فقط مفاهیم درسی رو منتقل کنه، بلکه قراره بچهها رو وارد یه تجربهی واقعی یادگیری کنه؛ تجربهای که توش اشتباه کردن بخشی از مسیر محسوب میشه، سؤال پرسیدن ارزش داره و ساختن و آزمونوخطا، خیلی مهمتر از حفظ کردن مطالب از پیش آمادهست.
تو مدرسه رشد، برنامهنویسی دقیقاً با همین نگاه جلو میره؛ برای بچههایی از پایه اول تا ششم، تو فضایی که بیشتر از اینکه شبیه کلاس سنتی باشه، حالوهوای یه کارگاه فعال و پویا رو داره.
کلاس برنامهنویسی، کلاس خانم پورفرح بود؛ مربیای که برای بچهها فقط نقش معلم رو نداره، بلکه همراه مسیر یادگیریشونه. مسیری که مرحلهبهمرحله جلو میره و متناسب با سن و توان بچهها طراحی شده؛ از تیمیو در پایه چهارم، تا اسکرچ در پایه پنجم و بعد اسکرچ ربات در پایه ششم. همهچیز پلکانی، حسابشده و بدون عجله.
فضای کلاس پر از انرژی بود. نه خبری از سکوت اجباری بود و نه استرسی که معمولاً تو کلاسهای رسمی دیده میشه. هر کدوم از بچهها پشت لپتاپهای مدرسه نشسته بودن؛ لپتاپهایی که اینجا فقط وسیلهی تماشا نبودن، بلکه ابزار اصلی ساختن و خلق کردن به حساب میاومدن. بچهها تو این فضا، صرفاً مصرفکننده نبودن؛ خودشون تولیدکننده بودن.

تقریباً همهی بچهها اسکرچ رو دوست داشتن، نه به این خاطر که سادهست، بلکه چون پروژهمحوره و بهشون اجازه میده ایدههاشون رو اجرا کنن. بازی میساختن، امتحان میکردن، خراب میشد، دوباره اصلاحش میکردن و در نهایت نتیجهی کارشون رو میدیدن؛ و همین دیدنِ نتیجه، انگیزهی ادامه دادن رو براشون میساخت.
سینا خالقی، ۱۱ ساله، خیلی ساده اما دقیق گفت:
«بازیای میسازیم که خودمون وقتی بازی میکنیم ازش لذت میبریم.»
همین جملهی کوتاه، خیلی شفاف نشون میداد فلسفهی این کلاس چیه.
محمدصدرا نوروزی هم وقتی ازش پرسیدیم چه حسی داره، بدون مکث جواب داد:
«لذتبخشه، چون پروژهایه که میبینم خودم با دستای خودم درستش کردم.»
حس مالکیتی که تو حرفهاش بود، همون چیزی بود که تو کل فضای کلاس جریان داشت.
یکی از هیجانانگیزترین لحظههای کلاس، زمانی بود که ربات فیزیکی تیمیو وارد فضا شد. تا قبل از اون، بچهها فقط با شبیهساز کار کرده بودن، اما این بار ربات واقعی جلوی چشمشون بود و دستورهایی که خودشون نوشته بودن، بهصورت واقعی اجرا میشد. دیدن اینکه کدها از صفحهنمایش جدا میشن و تو دنیای واقعی حرکت میکنن، تجربهای بود که ذوق و هیجان رو تو چهرهی بچهها کاملاً میشد دید.
یادگیری اما به داخل کلاس محدود نمیشد. بچهها تو خونه پروژههای شخصیشون رو از صفر تا صد پیش میبردن و تو مدرسه با دوستهاشون همتیمی میشدن و روی پروژههای مشترک کار میکردن. همین تعامل و کار گروهی، بدون اینکه مستقیم آموزش داده بشه، بهمرور به یکی از مهارتهای مهمشون تبدیل شده بود.
طاها تبریزی، دانشآموز پایه ششم، نگاهش فراتر از فضای کلاس بود و گفت:
«برنامهنویسی یکی از اصلیترین شغلها در آیندهست، چون خیلی از شغلها دیگه وجود ندارن و این برنامهنویسی و هوش مصنوعیه که به آدما کمک میکنه و درآمد داره. برنامهنویسی حتی به فکر کردن ما هم کمک میکنه و مثل برنامهریزیه؛ یاد میده تو زندگی چطوری بهتر برنامهریزی کنیم.»

بعد از دیدن کلاس، دوباره برگشتیم پیش آقای نادری. این بار حرفهاشون معنای عمیقتری پیدا کرده بود. از دغدغهی اصلی مدرسه گفت؛ اینکه آموزش رایانه و برنامهنویسی فقط یه درس اضافه نباشه، بلکه واقعاً تو بچهها انگیزه ایجاد کنه و محتوای آموزشی کاملاً متناسب با سنشون طراحی شده باشه. دغدغهای که به گفتهی خودشون، با همکاری یاسان به نتیجه رسیده.
یاسان حتی برای معلمها هم دورههای آموزشی برگزار کرده تا اونها هم با مباحث رایانه و برنامهنویسی آشنا بشن، و بازخورد والدین هم طبق نظرسنجیها، کاملاً مثبت بوده.
در نهایت، چیزی که از این کلاسها باقی میمونه، فقط یاد گرفتن اسکرچ یا کار با ربات نیست؛ بلکه حسیه از ساختن، دیدن نتیجهی تلاش، کار تیمی و یاد گرفتن فکر کردن. همون چیزی که قرار چیزی که قراره از مدرسه، خیلی بیشتر از نمره، با بچهها بمونه.